تبليغاتX
یادنامه رهگذر خیال
memorial of Imaginary Passenger


سلام

 خوب یا بد برای خودم نوشتم شما هم که غریبه نبودید،خواندید؛اما نه دیگر فرصتی برای نوشتن دارم و نه اینجا محل خوبی برای نوشتن است.سال سگ بود(من و بعضی ها هم متولد سال سگیم) اما امسال هم با وفا نبود و تا آخر خطش کمتر از تعداد انگشتان دستم روز باقیست.نمیدانم چرا این روز ها مرا یاد گذشته انداخت!؟

آن موقع که بوی سمنو ی صنم خانم فضای محله را پر کرده بود و همیشه نگران این بودم که مبادا به ما نرسد و هفت سینمان ناقص بماند ؛آن موقع که با علی بر سر رنگ آمیزی تخم مرغها جنگ و جدل داشتیم. آن هزاریهای نو آن ماهی های قرمز و و و ،گذشت و چه زود گذشت و فقط خاطراتش برایم ماند .

امسال هم مثل همیشه میگذرد فقط با این تفاوت که من سعی کردم بدیهایش را فراموش کنم و به قشنگترین لحظه هایش فکر کنم . امسال سال خیلی خوبی بود با بعضی ها توانستم صحبت کنم ، دانشگاه ثبت نام کردم و خیلی تجربه های خوب بدست آوردم. همه سعی من این خواهد بود که در سال جدید خوشی های امسال تکرار شود و بدیهایش در همین سال کهنه زنجیر شود.

با خودم عهد بستم که خوب زندگی کنم و این کار را می کنم چون راهش را کسی برایم گفت. تفکر امروزم کاملا تغییر کرده و این را کسانی که با من در ارتباط هستند تصدیق خواهند کرد. اما ای کاش همه از پشت نقاب مسنجر ها و وبلاگ ها بیرون می آمدند و رو در رو حرفهایشان را می گفتند. در این مدت گاهی زیاد بد شدم و ضعیف حرف زدم اما امروز محکم ایستادم و محکم زندگی می کنم . علاقه به آنکه از صمیم قلب دوستش دارم را کتمان نمیکنم اما احساسات را باید کمی کنار گذاشت و منطقی زندگی کرد.

کسی به من ظلمی نکرده و از احدی ناراحت نیستم اما اگر با کلامم،نگاهم و یا نوشته ها و رفتارم کسی (خصوصا بعضی ها)   را از خودم رنجور کردم واقعا معذرت خواهی می کنم و تنها امیدم به این است که مرا مورد بخشش قرار دهند.

در پایان برای همه آدمهای مهربان این سرزمین آرزوی سالی خوش را دارم وبا شما تا همیشه و همین حالا خدا حافظی می کنم . امیدوارم لحظه لحظه زندگیتان پر از عطر صفا و صمیمت باشد.

کامیاب باشید

بدرود

رهگذر خیال  

 

نظرات شما در این پست هرگز برای کسی نمایش داده نخواهد شد

+ نوشته شده در  85/12/24ساعت 13:13  توسط رهگذر خیال  | 

وحید تو وبلگش نوشته بود:

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.  او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه ی روزها هم با چشمان باز، سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج!). او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه ی 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.

در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان، در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...!!؟
+ نوشته شده در  85/12/14ساعت 12:37  توسط رهگذر خیال  |